گفتم بیا ای مادر یزدان ستا
گفتی برو دیگر نمی بینم تو را
گفتمت چشمان تو آیینه راه من است
آیینه ام بشکسته ای دیگر چرا
گفتم نصایت روشنگر شبهای من
حرفی به من دیگر نمی گویی چرا
دیده ام در چشم تو هزاران درد و غم
درد خود را با که قسمت می کنی
گفتم این راز خود با من بگو
گفتی تو کوچکی گویم با خدا
مادر ای مهربان بی ریا
من تو را دیگر نمی بینم چرا
مادر ای شمع خاموشم بیا
تو روشنی در ظلمت شبهای من
تو چیستی رفته ای بی قرارم کرده ای
در تجسم بینمت من شب و روز
غیر از کفر سخن دیگر نگویم
گر خدا بودم { مادری} هرگز نمی مرد
گفتی تو بی خود مگو کفر
خدا بیشتر دارد مرا دوست.
تمام می شود