جاودانه...

جاودانه...

مهربانم ، زیباترین احساساتم را با قلم عشق نثارت خواهم كرد

عطر آغوشت را دوست دارم

چرا كه بوی بهترین یاسهای زندگی را برای من تداعی می كند

صدای قلبت را دوست دارم

 چرا كه زیباتربن اهنگ زندگی را می نوازد

دست پر از مهرت را دوست دارم

چرا كه بذرهای محبت را بر زمین وجودم می پاشد

چشمانت را دوست دارم

 چرا كه زیباترین مروارید های عالم در این صدفها نهفته است

ای یاس سپید زندگی

تو را در كدامین گلستان عشق بگذارم كه طراوتت جاودانه باشد

اما نه،نمی شود تو را در گلستان زمان نهاد

 چرا كه هیچ گلستانی لایق این همه زیبایی

و مهربانی و صفا نیست

پس تو را در اعماق جاودان قلبم خواهم نهاد

كه سراسر از عشق تو لبریز است

ای یاس سپید

امروز از فراز و نشیب روزها هنوز

 خانه قلبم از عشق تو گرم است

ای جاودانه...

جدایی

هنوز یاد تو از یادم نمی ره ...              چرا عشق از دل آدم نمیره ؟!


خلایق خلقت آدم از عشقه ...          نمی ره هرچی از یادم ، از عشقه !

 

منو درد جدایی وای بر من ...        از این عشق خدایی وای بر من


کمک کن بغض بشکن دونه ، دونه ...       بریزای اشک نر وعاشقونه !

 

محبت کن در این آشفته حالی ...           نمونه مکتبم از عشق خالی !


نسیبم کن که عاشق پیشه باشم .. به این آشفتگی همیشه باشم !


 منو درد جدایی وای بر من  ...             از این عشق خدایی وای بر من !


کمک کن بغض بشکن دونه دونه        بریزای اشک نرم و عاشقونه !


بزن باد بهاری تازه تر شم                   بزن از کار دنیا بیخبر شم !


بزن تا سیم آخر ای جدایی                هلاکم کن از این عشق خدایی !


منو درد جدایی وای بر من                    از این عشق خدایی وای بر من!

   " تو تاوان میدهی‌؟ "


                                 " تو تاوان میدهی‌؟ "

 

بوی یاس و طعم ریحان  میدهی‌

تو به رویا‌های من  جان میدهی‌

 

ای‌ زلال شبنم  ای‌ روح  نسیم

تو نشانی‌‌های  جانان  میدهی‌

 

روزوشب گیرم سراغ ازبوی تو

کی‌ به دست باد  دامان میدهی‌؟

 

شیشهٔ قلب من ازهجرت شکست

ای‌همه خوبی‌  تو تاوان میدهی‌؟

 

حالم از زلفت پریشانتر شدست

کی‌ به این آشفته سامان میدهی‌؟

 

ای‌ تو بر جان و دلم  فرمانروا

                           من همه گوشم چه فرمان میدهی‌؟

وقتی دیگر نبود...

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی که او تمام شد

من آغاز کردم

چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن

یک لحظه دیدارش......


یك لحظه دیدارش آرزویی بیش نیست ....

 

 

آرزوی دیرینه نیست مرا سكوت شب دوا .معشوق طبیب..                       



مرا گر دور كنند دلم جایی دیگریست نگاهم در نگاه دلبریست

 


اگر زیر خرمن ها خاك بمانم  قلبم در گرو قلب دیگریست

 

 

یك لحظه دیدارش آرزویی بیش نیست .....


دلسنگان را این چنین آموخته اند مجنون را بی لیلی كنند.

 


ما تنها هدیه این دل سنگان را به گردن آویخته ایم

 

                        

  اما هنوز چشمه ی عشق در دلمان جاریست...

خسته دل

خسته دل

          

منم این خسته دل درمانده

به تو بیگانه پناه آورده

منم آن از همه دنیا رانده

در رهت هستی خود گم کرده

از ته کوچه مرا می بینی

می شناسی ام و در می بندی

شاید ای با غم من بیگانه

بر من از پنجره ای می خندی

 

         با تو حرفی دارد دل خسته وبیمارم

            جز تو ای دور از من از همه بيزارم

چگونه فراموشت کنم؟



از هرکه پرسیدم

گفت فراموشش کن

اما چگونه ؟

هیچ کس نگفت

یکی گفت: دیگر به او فکر نکن

اما چگونه به اون فکر نکنم

در حالی که هرلحظه یادش در خاطر من است

دیگری گفت: دیگر به اونگاهی نکن

اما چگونه نگاهش نکنم

درحالی که نگاه تنها مسیر میان من واست

دیگری گفت : نگاهش را نادیده بگیر

اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم

درحالی که نگاهش در هرآینه پیداست !

 

تمام راه حل ها را امتحان کردم ،اما نشد

هرروز خاطره اش

تازه تر از دیروز

و هرروز نگاهش همان نگاه دیروز است

همان نگاه اولین روز

چگونه می توانم فراموشش کنم

درحالی که تک تک ستاره های آسمان

بر قطره قطره ی موج های دریا

نامش را نوشته ام

و از صدای چکاوک

و از صدای بلبل

واز سکوت قاصدک

تنها صدای سلام او را می شناسم

در هرآینه ای

و برهر دیواری

قابی از نگاهش نصب کرده ام

حال از خود تو می پرسم :

چگونه فراموشت کنم ؟

چگونه دیگر نگاهت نکنم ؟

چگونه دیگر نامت را نیاورم ؟

چگونه دیگر در آنه بنگرم

چگونه دیگر صدایت را نشنوم

وچگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم؟

ای کاش پاسخم می دادی

ای کاش فقط برای یک لحظه

سکوت را می شکستی

از تو می پرسم :

چگونه به آسمان نگاه کنم

و ماه رخ تو را در هرشب تمام نبینم؟

چگونه چشمه آب را بنگرم

و جوشش مهربانی ات از خاطرم نگذرد؟

چگونه به کوه نگاهی اندازم

و عظمت وبزرگی نگاهت را نجویم ؟

چگونه از کنار نسیم بگذرم

و بوی خوش تو به مشامم نرسد؟

چگونه موج های دریا را ببینم

و یاد نام تو روی شن های ساحل نیفتم ؟

چگونه؟

بگو چگونه می توانم؟

با تمام آنچه دارم

هرچند جز نگاهت هیچ ندارم

وداع کنم وفرض کنم

از ابتدا هیچ نداشته ام

چگونه باور کنم

حرفهای شقایق

همه دروغ بوده است؟

و تمام حرف های قاصدک

و امید گنجشک

وتمام خاطرات پرستو

چگونه باور کنم

تو دیگر نگاهم نخواهی کرد

چگونه باورکنم

زندگی به همین سادگی

مسیر جاده تو را از من جدا کرد؟

چگونه باور کنم

آن بیابان

که جز برهوت تنهایی نیست

خیلی وقت است که آغاز گشته است؟

چگونه باور کنم ،سرابی بیش نبود

چگونه باور کنم جاده سنگدلی اس را

برای همگان

تنها در زندگی من

به نمایش گذاشت

چگونه باور کنم

ماه از سرزمین من گریخت

بی آنکه مهتابی او را برباید

تو بگو چگونه باور کنم؟....

خود عاشق شدن

تو خوابو توی بیداری تورو هرشب صدا کردم

نبودی در کنار من به عشقت اکتفا کردم

تورو از دور نگا کردم تورو از دور بوسیدم

نبودی پیش من اما تورو همواره میدیدم

نبودی پیش من اما شریک زندگیم بودی

دلیل بغض هر لحظه خود عاشق شدن بودی



خود عاشق شدن

خود عاشق شدن



چقدر دلواپست بودم تو این تبعید اجباری

فقط خوشحالم از اینکه به من وابستگی داری





تورو از دور نگا کردم تورو از دور بوسیدم

نبودی پیش من اما تورو همواره میدیدم

نبودی پیش من اما شریک زندگیم بودی

دلیل بغض هر لحظه خود عاشق شدن بودی