آخر چرا درد دلت کم نمی شود                          اینجا دلی برای تو محرم نمی شود

درآسمان ابری مرزجنون و عشق                    باران شوق دیده که نم نم نمی شود

از نقطه ی شکست غرور بهاریم                  بغضی بجاست که دو درهم نمی شود

تا لحظه ای که مرا ترک می کنی                          حتی نگاه آینه همدم نمی شود

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

دلسردم از غم غربت در این سکوت                دیگر به یاد چشم تو سردم نمی شود

من اهل دردم و جز دستهای من                     دستی برای زخم تو مرحم نمی شود

چشم من و تو به دنبال سادگیست             اینجا کسی صفای خودش هم نمی شود

ما هردو غم گرفته ی شبهای غربتیم              آخر دلت از چه مصمم نمی شود؟!


                       با من بمان که دلم خاک پای توست                     

                       یک ذره از بزرگی تو کم نمی شود

با من بمان و هیچگاه از کنارم نرو... تو باشی من نفس میگیرم ،

تو باشی من جانی تازه میگیرم...  با من باش ، تا آخرین نفس ،

تا لحظه ای که جان دارم عزیزم...

ای تمام هستی ام تو تمام زندگی منی ،

با من بمان و زندگی را از من نگیر!

مگر به جز تو چه کسی در این دنیا دارم ؟

تو تنها کسی هستی که دیوانه وار دوستش دارم ،

تو تنها کسی هستی که همدم شب و روزم و رفیق لحظه های

زندگی ام است ... 

ای همدم شب و روزم با رفتنت شبهایم را بی مهتاب و روزهایم را

مثل شب هایم نکن!

ای رفیق لحظه های زندگی ام ، این لحظه های زیبای با تو بودن را

از من نگیر !   همه دلخوشی ام تویی ،

بهترین لحظه زندگی ام آن لحظه است که در کنار تو هستم و  در آن

چشمهای زیبایت نگاه میکنم و آرام با صدای آهسته میگویم که

                              

                         دوستت دارم عزیزم...




بمان که با ماندنت در کنارم یک دنیا خوشبختی را به من هدیه میدهی !


ای زیباترین زیبایی ها ، ای مظهر خوبی ها ،

ای تو لایق بهترین ها با منی که بدجور دیوانه آن قلب مهربانت هستم 

بمان و با رفتنت زندگی را به کامم تلخ نکن !

با رفتنت من نیز از این دنیا خواهم رفت ،

گفته بودم که این دنیا را بدون تو نمیخواهم!

از تمام دار این دنیا تنها تو را دارم و تنها تو را میخواهم !

تویی که قلبم را از عشق و محبت خودت جان دادی ،

و به منی که خسته از تنهایی هابودم نفس دادی!

با من بمان ، تا آخرش ! آخرش همان لحظه ای است که می فهمی

تنهاتو را میخواستم!

آخرش همان روزیست که خواهی فهمید چقدر تو را دوست داشته ام !

  آخرش همان لحظه ای است که خواهی فهمید از عشقت مرده ام....

آری از عشقت مرده ام....

پس تا لحظه ای که از عشق تو نمرده ام با من بمان عزیزم..

با من بمان با من بمان تا اولین آوای عشق

تا فرصت نایاب خواب

تو آخرین رویای عشق

با من بمان با من بمان

در این شب خاکستری

با من بمان تا مرگ غم

تا لحظه ناباوری

بی تو در این تقویم سرد

فصلی فراموشم عزیز

پروانگی باسم نبود

با شب هم آغوشم عزیز

با من بمان ای هم صدا

من با تو از دنیا سرم

با من بمان حالا که از هر لحظه عاشقترم

با من بمان تا دل به این دیوانگی عادت

کند

تا کوچه آواز منا با بغض تو قسمت کند

با من بمان با من بمان

تا آینه با قهر شود

تا درگریز از این قفس

دل با تو همسنگر شود دل با تو همسنگر

شود

با من بمان با من بمان تا اولین آوای عشق

تا فرصت نایاب خواب

تو آخرین رویای عشق

با من بمان با من بمان

در این شب خاکستری

با من بمان تا مرگ غم

تا لحظه ناباوری

وقتی سپیده بیصداست

آواز رفتن را سرود

سهم من از دنیا فقط

چشمانه غمگین تو بود

با من بمان ای هم صدا

من با تو از دنیا سرم

با من بمان حالا که از هر لحظه عاشقترم

هر لحظه عاشقترم هر لحظه عاشقترم

هر لحظه عاشقترم

با من بمون تا انتها میون درد و غصه ها

بیا باهم غزل بشیم تا آخر ترانه ها

شب و سکوت پنجره غربت لالای بسه

واسه چشمای من دیدن تو یه هوسه

میخوام پراز ستاره شم

باتو تو آسمون ها گم بشم

می خوام که با هم بمونیم

غرور رو از نگاه مون ما برونیم

با من بمون تا قاصدک دوباره خوش خبربشه

شبهای عاشقای ما بی خبر از سحر بشه

شب وسکوت پنجره غربت لالایی بسه

آخه دلم تا کی باید منتظر دلت باشه


بمون با من گل تشنه

ببین دل بستن آسونه

ولی دل کندن عاشق مثل دل کندن از جونه

چراغ گریه روشن کن

شب دل شوره و رفتن

کنار این شب زخمی بمون با من بمون بامن

بببین امشب به یاد تو فقط از گریه میبارم

حلالم کن تو میدونی دل بی طاقتی دارم


تماشا کن صدایی که به دست بادها دادی

تماشا کن چراغی که به تاریکی فرستادی


میون رفتن وموندن کنار تو گرفتارم

تن بی سر سر بی تن

نگو دست از تو بردارم

اگه بعد از تو میمونم

اگه بعد از تو میپوسم

خداحافظ خداحافــــــــــظ تو را با گریه میبوسم

خداحافظ خداحافــــــظ خداحافــــــــــــظ

وقتی من از تو  بی خبر می مونم
 می میرم

وقتی به یادت تا سحر می خونم
می میرم

بدون تو دنیا برام زندونه
می میرم

یه روز کنج این زندون ویرونه
می میرم
می میرم
می میرم

من بی تو
می میرم
می میرم


هر جا میرم چشمای تو  پیش رومه
روی تو چون آینه ای پیش رومه
می پیچه تو خاطر من عطر خوبت
با تو بودن تا به ابد آرزومه

به تو محتاجم من
ای هوای تازه
نفس من با تو زندگی می سازه
بـــــــــــــی تو می میرم


تو منو دعوت کن به شهر چشمات
تو منو مهمون ستاره ها کن
تو منو مهمون ستاره ها کن

تو منو دعوت کن به روشنیها
از تموم غمها دلو رها کن
از تموم غمها دلو رها کن

هر جا می رم چشمای تو پیش رومه
با تو بودن تا به ابد آرزومه

به تو محتاجم من
ای هوای تازه
نفس من با تو زندگی می سازه
بـــــــــــــی تو می میرم


تو منو دعوت کن به شهر چشمات
تو منو مهمون ستاره ها کن
تو منو مهمون ستاره ها کن

تو منو دعوت کن به روشنیها
از تموم غمها دلو رها کن
از تموم غمها دلو رها کن

هر جا می رم چشمای تو پیش رومه
با تو بودن تا به ابد آرزومه

به تو محتاجم من
ای هوای تازه
نفس من با تو زندگی می سازه
بـــــــــــــی تو می میرم

بـــــــــــــی تو
می میرم

دیگه نگو دوسم نداری

دیگه نگو تنهام می ذاری

دیگه نگو نگو نگو

حتی از شنیدنش قلبم می گیره

بگو بازم مثل گذشته

سر روی شونه هام می ذاری

بگو می مونی تا ابد

اگه بخوای تَرکم کنی قلبم می میره


یه روز میگی که بیقراری

جز من میگی کسی نداری

فردا که شد با بیخیالی

میگی میخوای تنهام بذاری


یه روز میگی چشم انتظاری

باز دلمو به دست میاری

یه روز دیگه با بغض و کینه

داد می زنی دوسم نداری


بازم من و یه زخمِ کاری

تو هم که باز تنهام می ذاری

تورو قسم میدم بگو

چرا مثل گذشته ها دوسم نداری


شب با هجوم یاد چشمات

باز میشم از خودم فراری

کاش که میشد یه روز بیای

با هر نگات مرحم روی زخمم بذاری

یه روز میگی که بیقراری

جز من میگی کسی نداری

فردا که شد با بیخیالی

میگی میخوای تنهام بذاری


یه روز میگی چشم انتظاری

باز دلمو به دست میاری

یه روز دیگه با بغض و کینه

داد می زنی دوسم نداری


دیگه نگو دوسم نداری

دیگه نگو تنهام می ذاری

دیگه نگو نگو نگو

حتی از شنیدنش قلبم می گیره


بگو بازم مثل گذشته

سر روی شونه هام می ذاری

بگو می مونی تا ابد

اگه بخوای تَرکم کنی قلبم می میره

گفتم بیا ای مادر یزدان ستا    

                    گفتی برو دیگر نمی بینم تو را

گفتمت چشمان تو آیینه راه من است

                    آیینه ام بشکسته ای دیگر چرا

گفتم نصایت روشنگر شبهای من

                    حرفی به من دیگر نمی گویی چرا

دیده ام در چشم تو  هزاران درد و غم

                       درد خود را با که قسمت می کنی

گفتم این راز خود با من بگو

                       گفتی تو کوچکی گویم با خدا

مادر ای مهربان بی ریا

                      من تو را دیگر نمی بینم چرا

مادر ای شمع خاموشم بیا

                     تو روشنی در ظلمت شبهای من

تو چیستی رفته ای بی قرارم کرده ای

                      در تجسم بینمت من شب و روز

غیر از کفر سخن دیگر نگویم

                     گر خدا بودم { مادری} هرگز نمی مرد

گفتی تو بی خود مگو کفر

                     خدا بیشتر دارد مرا دوست. 

واسه من مثل یه خوابه دیدن تو         



     لحظه ها پرشده از دوست داشتن تو


میشه با تو عاشق همیشه باشم         


      با تو هم قصه این ثانیه ها شم


بی تو این ترانه ها چه بی قراره        


            بودن و نبودنم فرقی نداره


زندگی وُ با تو وُ عشق تو میخوام        



     تو نباشی بی تو من همیشه تنهام


میخوام تا ته دنیا با تو باشم             



        دوست دارم تو خواب و رویا با تو باشم


توی این شبهای خالی از ستاره              


     کاش می شد تو آسمونها با تو باشم


خط بکش روی تمام بی کسی هام          


    بی تو از این لحظه ها چیزی نمی خوام


من به جز نگاه تو چیزی ندارم                  


    بی تو از تمام دنیا در فرارم

گریه های سرد

زیر رگبار گریه های سرد ،

 
       زیر شلاق لحظه های تلخ،

                         باز هم ،
     

    ستاره ای برایت خواهم چید و


به نیت هوای شرجی چشمانت ،

    

        آنرا وقف آسمانم خواهم کرد...

 

    امشب ، باز هم از ستاره ها لبریزم!

 

    امشب من ، فقط چند پرنده تا بلوغ آسمان،دیرم!

      

                         بگو!

    

    دست هایت را به کدام بی درد کشیده ای ،

    

    سپرده ای؟

      

                         بگو !


دردهای ناگفته ات را ،

 

     به کدام لحظه خنجر خورده ای ،

      

                                فروخته ای؟

       

امشب من ،


نفس هایت را می خواهم

  

    تا با غبارتنهایی ام

         

     توراغزل کنم...!


من آن دستهای یگانه ای را می خواهم

 

     تا برایش ازغصه هایم شعرتر کنم.

 

            آن سرانگشت های بی گلایه ای ،

  

                که فرسنگها دوری را از گونه های

  

                    اشک خورده ام ،

  

                         بدون منتی ،

    

              شست وشوی می دهد...!


آزاد بگو!


   ضرباهنگ ناتمام آسمانم ،

 

            تا چند بهار ،

  

            برایت ترانه ها خواهد ساخت؟

   

            بگو تا کجای این سقف کاذب دنیا،

       

         مرا یاری خواهی داد؟


زیر رگبار گریه های سرد ،



زیر شلاق لحظه های تلخ،


باز هم ،

ستاره ای برایت خواهم چید...

              

             باز هم گریه خواهم کرد...

        

                   باز هم «تو»را خواب خواهم دید...

.........
          پری آسای شهر!
    

     آرام بخواب!

  

       ستاره ات

   

       غریب بود...!

چه شبها که خودت را تنها دیدی... و چه روزها که در پستوی نهانخانه دل

پنهان شدی وبرای حرف هایی که شنیده بودی و رنجهایی که کشیده

بودی و ارزوهایی که نا خواسته به باد رفته بود مظلومانه گریستی و فکر

کردی کسی بر احوال تو آگاه نیست...؟!


چرا باور نکردی که مهربان عزیزی از رگ گردن به تو نزدیک تر وبر درد تو از

مادر دلسوزتر است...؟


چرا باور نکردی که رنجهای تو را تیمارگری و غصه های تو را مآمن آرامشی

هست...؟


چرا فکر کردی که تنهایی؟!!!


دست مهربانش بر سر تو بود و سر تو بر دامن رحمتش... تو تنها نبودی

تو,خود...,در خلوت خلودت خویشتن را تنها دیدی اشک بر گونه هایت روان

بود و داغ مظلومیت ,دلت را می سوزاند.. چقدرناتوان بود زبان تو برای

گفتن حقیقت و چقدر ناتوان بود جسم خاکی تو برای اثبات مظلومیت و تو

احساس کردی که چقدر تنهایی و بی کس.


اما در تمام آن احوال خدا با توبود.


او اشکهای تو را از گونه هایت بر می چید و تو نمی دیدی. او زخمهای تو

را مرحم می گذاشت و تو نمی فهمیدی,او پیمانه پیمانه در جام مصیبت

تو, صبرمی ریخت وتو...غافل بودی در همه آن شبها و روزها در لحظه

لحظه های تنهایی وبی کسی ات , خدا با تو بود و خود ندیدیش.

خدا, زبان تو عدالت گمشده تو,مونس توومنتّقم رنجهای تو بود... و تو آنقدر

در سوگِ بی کسی ات ,غافل بودی,که نفهمیدی...!!!

چرا فکر کردی که تنهایی؟!!!... خدا در تمام بغض های تو, حتی از اشک

هم به تو نزدیکتر بود...

پروردگارا

پروردگارا، دعايم به درگاه تو اين است:

بی نوايی و تنگ چشمی را از دلم ريشه کن ساز و از بيخ و بُن برکن؛



اندکی نيرويم بخش تا بتوانم بار شادی ها و غم ها را تحمّل کنم.



نيرويی به من ارزانی فرما تا عشق خود را در خدمت و کمک، ثمر

بخش سازم.



توانی به من عطا فر ما که هيچ گاه چيزی از بی نوايی نستانم و در

برابر گستاخ و مغرور، زانوی دنائت* خم نکنم.



قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلّق به جيفه*های ناچيز

روزگار بی نياز کنم و از هر چه رنگ تعلّق پذيرد، آزادشسازم.



و نيرويی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمال عشق و

نهايت محبّت تسليم خواسته ها و رضای تو کنم.

من تمام زندگيمو پاي عشق تو گذاشتم


خرج احساس تو کردم هر چي داشتمو نداشتم


واسه ابي نگاهت دلمو زدم به دريا


سيب ممنوعه را چيدم مثل ادم واسه حوا


بين خطاي رو دستت خط زندگيمو ديدم


من غرورم رو شکستم تا يه وقت دلت نگيره


حالا خيلي ساده مي گي دلت از عاشقي سيره


غير تو غير ترانه از همه دنيا بريدم


هر چي گفتي باورم شد پشت پرده را نديدم


حيف من حيف ترانه حيف حس عاشقانه


همه را به باد دادي با يه قهر بچگانه

به عشق گفتم:

تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...


به احساس گفتم:

تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...


به وفا گفتم:

تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت...


ولي وقتي به تنهايي گفتم:

تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد

حالمو گرفتي رفتي بهم نگفتي 

 

 تا كه از غريبه دوستت دارم شنفتي 

 

 ميدونم نداره فرقي واست جدايي 

 

 اما يادت نره منم دارم خدايي 

 

فكر ميكردم ميموني آخ كه دلم چه ساده بود 

 

 قصه ي رفتن تو واي به دلم افتاده بود 

 

 واسه بي مراميات دلم ميگفت حرفي نزن 

 

 

اگه كه دوستش داري بساز باهاش زياد و كم 

 

 يه نمه صداقت بذار پاي رفاقت 

 

 

 اگه به دو رنگي دلت نكرده عادت 

 

يه روزي دوباره كارت بهم ميفته 

 

ميدونم عزيزم دلت به پام ميفته 

 

حالمو گرفتي رفتي بهم نگفتي 

 

تا كه از غريبه دوستت دارم شنفتي 

 

ميدونم نداره فرقي واست جدايي 

 

 اما يادت نره منم دارم خدايي

در نگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز

گر چه در جمعی ولی تنهای تنهایی هنوز

بی تو امشب گریه هم با من غریبی می کند

دیده بر راهند چشمانم که باز ایی هنوز

نگاه می کنم نمیبینم

 

چشم مرا هوای تو پر کرده

 

گوش می کنم نمی شنوم

 

 

گوش مرا صدای تو پر کرده

 

ای چشم من بدون تو نابینا

 

ای گوش من بدون تو ناشنوا

 

با من بمان همیشه بمان با من

 

وقتي كه تنها ميشم ، تنهايي آبم مي كنه

 

زندگي يواش يواش غرق سرابم مي كنه

 

تا مي خوام روشني روز و تو چشمام ببينم

 

تلخي و تيرگي ها غرق خوابم مي كنه

 

اونقده سنگينم از سنگيني خستگي ها

 

كه خود خستگي هم خسته خطابم مي كنم

 

غصه ي تنهاييم رو اشك چشمام پر مي كنه

 

سوزش اشك چشام داره حبابم مي كنه

 

تويه حجم دل من اونقده مرده آرزو

 

كه يه روز دست زمونه مياد كتابم مي كنه