آخر چرا درد دلت کم نمی شود اینجا دلی برای تو محرم نمی شود
درآسمان ابری مرزجنون و عشق باران شوق دیده که نم نم نمی شود
از نقطه ی شکست غرور بهاریم بغضی بجاست که دو درهم نمی شود
تا لحظه ای که مرا ترک می کنی حتی نگاه آینه همدم نمی شود
دلسردم از غم غربت در این سکوت دیگر به یاد چشم تو سردم نمی شود
من اهل دردم و جز دستهای من دستی برای زخم تو مرحم نمی شود
چشم من و تو به دنبال سادگیست اینجا کسی صفای خودش هم نمی شود
ما هردو غم گرفته ی شبهای غربتیم آخر دلت از چه مصمم نمی شود؟!
با من بمان که دلم خاک پای توست
یک ذره از بزرگی تو کم نمی شود
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۹ ساعت 13:48 توسط uosef
|

تمام می شود