بي قرار


اگه بدونم به رقيبم دل خود باختي واي واي

بين منو قلب خوداگه بدونم که دوومي نداره خواستنت


با اين همه ساده دلي باز منو نشناختي

واي واي واي

خونه ي دل را با صفا ساختن سهم تو

سينه سپر کردن و جون باختن سهم من

سهم من سهم من

توشه ي مهربوني اندوختن سهم تو

به پاي تو نشستن و سوختن سهم من

سهم من سهم من

به حرمت لحظه ي ميعادمون

کلام عشقو واسه من تازه کن

داد بزن عاشقم آي عاشقم

از عاشقيت شهرو پر آوازه کن

خونه ي دل را با صفا ساختن سهم تو

سينه سپر کردن و جون باختن سهم من

سهم من سهم من

توشه ي مهربوني اندوختن سهم تو

به پاي تو نشستن و سوختن سهم من

سهم من سهم من

اگه بدونم به رقيبم دل خود باختي واي واي

بين منو قلب خودت فاصله انداختي واي واي

اگه بدونم که دوومي نداره خواستنت

با اين همه ساده دلي باز منو نشناختي

انتظار.....

اي معناي انتظار يك لحظه به ايست!!

                        تكليف دلي كه عاشقش كردي چيست!؟

گريه کن

گريه کن جداييا مارو رها نمي کنن



آدما انگار براي ما دعا نمي کنن

گريه کن حالا حالاها از هم بايد جدا باشيم




بشينيم منتظر معجزه خدا باشيم

گريه کن منم دارم مثل تو گريه ميکنم




به خداي آسمونامون گلايه ميکنم

گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم




تنهايي براي سنگيني غصه کم بوديم

گريه کن سبک ميشي روزاي خوب يادت مياد




گرچه که تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد

گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد




واسه مشکلاتي که بودش و هست و حل نشد

گريه کن واسه همه واسه خودت براي من




توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن

گريه کن تا آينه شه باز اون چشاي روشنت




واسه موندن لازمه فداي گريه کردنت

غنچه سرخ دعا

    


من از آن ابتدای آشنایی

 شدم جادوی موج چشم هایت

تو رفتی و گذشتی مثل باران

و من دستی تکان دادم برایت

تو یادت نیست آنجا اولش بود

همان جایی که با هم دست دادیم

همان لحظه سپردم هستیم را

به شهر بی قرار دست هایت

 تو رفتی باز هم مثل همیشه

من و یاد تو با هم گریه کردیم

تو ناچاری برای رفتن و من

همیشه تشنه شهد صدایت

شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان
 

همه با هم سلامت می رسانند

هوای آسمان دیده ابری ست

هوای کوچه غرق رد پایت

اگر می ماندی و تنها نبودم

عروس آرزو خوشبخت میشد

و فکرش را بکن چه لذتی داشت

شکفتن روی باغ شانه هایت

کتاب زندگی یک قصه دارد

و تو آن ماجرای بی نظیری

 و حالا قصه من غصه تست

وشاید غصه من ماجرایت

سفر کردن به شهر دیدگانت

به جان شمعدانی کار من نیست

فقط لطفی کن و دل را بینداز

به رسم یادگاری زیر پایت

شبی پرسیده ام از خود هستیم چیست

به جز اشک و نیاز و یاد و تقدیر

و حالا با صداقت می نویسم

همین هایی که من دارم فدایت

دعایت می کنم خوشبخت باشی

تو هم تنها برای خود دعا کن

الهی گل کند در آسمانها

خلوص غنچه سرخ دعایت

گاهي مسير جاده به بن بست ميرود

گاهي مسير جاده به بن بست ميرود

گاهي تمام حادثه از دست ميرود

گاهي همان کسي که دم از عقل ميزند

در راه هوشياري خود مست مي رود

گاهي غريبه اي که به سختي به دل نشست

وقتي که قلب خون شده بشکست مي رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است مي رود

واي از غرور تازه به دوران رسيده اي

وقتي ميان طايفه اي پست مي رود

هر چندمضحک است و پر از خنده هاي تلخ

بر ما هر آنچه لايقمان هست مي رود

گاهي کسي نشسته که غوغا به پا کند

وقتي غبار معرکه بنشست مي رود

اينجا يکي براي خودش حکم مي دهد

آن ديگري هميشه به پيوست مي رود

اين لحظه ها که قيمت قد کمان ماست

تيريست بي نشانه که از شست مي رود

بي راهه ها به مقصد خود ساده مي رسند

اما مسير جاده به بن بست مي رود...

هرگز نشد بیای پیشم


هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو

بدونی من عاشقم گوش کنی حرفای منو

تو بی وفا بودی ولی اونکه برات میمرد منم

تا زنده ام بیادتم اینه کلام آخرم

بگو دوستم  داری نذار عشقمون بمیره

چرا گذاشتی جدائی و غم از سر بگیره

تو رو دوست داشتم با تمام وجود

واسه گفتن تو من کم آوردم حروف

مثل واژه های بی صدای سکوت

تو تموم لحظه هام صدای تو بود

حالا من خیس فریادی شدم از جنس یه مرد

چند بار دیدی اشکهای یه مرد!

لحظه ها تو دلم ‌،سایه آرزو گیره تو دستای باد

فضای تلخ تنهائی چه هوائی به شب داده

شاید منتظر فرشته ای بودی از تو آسمون

که بیاد پائین و عشق و بریزه جلو پاتون

پر زدی و رفتی به سوی هوس

ولی من موندم تو قفس و پرم شکست

حالا برو منو جاده و غم تنهائی هم سفریم

شاید رو پیشونیم نوشته قسمتم در به دری

به عشقت مردم ،به یادت خوندم

صدامو شنیدی که میگفتم سوخندم؟

بعد تو همه چیو باختم بیا ببین واسه چند لحظه پای حرفام بشین

رفتی و شکوندی قلب منو تو

نگاه نکردی حتی پشت سرت رو

واست شدم مثل یه شمع تو هم شدی شعلم

اونقدر سوزوندی تا خالی بشه عقدت

حالا میسوزم تو شعله ی تنهائی و بی کسم خیلی وقته تو بازی زندگی شدم بی نفس

اسم عشق و نیار برو شرمت بشه

نیاد اونروز بیای بگی شرمنده که تنهات گذاشتم

 تو لحظه های بی کسی بگی  

ببخشید قلبت رو شکوندم بی دلیل

جای تو خالی بی تو خونه زندونه

چشمهام بی اشک ولی گریونه

هرگز نشد بیای پیشم ،بگیری دستای منو

بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفای منو

تو بی وفا بودی ولی،اونکه واست میمرد منم

تا زنده ام دوستت دارم (اینه کلام آخرم)


بی ‌گل رویت نــــــــــدارد، رونقـی بستــــــان مـــا


بی حضورت، هیچ نـــــوری نیست، در ایوان مـــا

گر بسامـــــان ســـــر کویش رسی ای بـــــاد صبح

عرضه داری شرح حـــــال بی ســرو ســــامان ما

در دل ما، خار غم بشکست و در دل غــــــم، بماند

چیست یاران، چاره غمهــــــــای بی‌پایــــــان مــا؟

دوستــــــان، گویند دل را صبر فرمــــــــایید صبر

چون کنیم ای دوستان، دل نیست در فـــــرمان ما؟

در فراقش نیست یـــــا رب زندگــــــانی را سبب

سخت رویی فلک یـــــــــا سستی پیمـــــان مـــــا

در فراق دوست، دل، خون گشت وخواهد شد بباد

دوستان بهر خــدا جــان شمــــــا و جـــــــــان ما

در فراقش، بعد چندین شب، شبی خــــواهم ربـود

می‌شنیدم در شکــــر خواب از لب سلطــــــان ما

بار هجر ما، که کوه، از بردن او عـــــاجز است

چـــــــون تحمل می‌کند گویی دل سلمـــــــان مــا؟

اي تازه از راه آمده         در فصل تنهايي من

پا در دلم بگذاشتي         اي خوب رويايي من

**

اي تازه از راه آمده         ياري قديمي گشته اي

دير آمدي  اما چه زود    با من صميمي گشته اي

**

با ديدنت اي همسفر         حال و هوايم تازه شد

شوقي كه در دل داشتم      بي حد و بي اندازه شد

**

اي لهجهء شيرين تو       همرنگ با صد خاطره

بر روي عشقم باز كن       در دل هزاران پنجره

**

اي خوب بي آلايشم         درياب اين ديوانه را

بگذار دنيا بشنود             اين خندهء مستانه را

**

تو نرمه نرمه آمدي        در عشق مدهوشم كني

هرچند ميترسم  روي       روزي فراموشم كني

**

اي ساده تر از ساده ها      از غم رهايي ده مرا

با طعم آن گلبوسه ها         باز آشنايي ده مرا

**

هر شب "ستاره" ميشوم          بر آسمان خانه ات

خواهم بگيري در برم           تا سر نهم بر شانه ات

**

اي تازه با من آشنا            وا كن گره از كار من

با من بمان و بعد ازين        من يار تو ، تو  يار من

هوا هر وقت که بارونیس

تو فکر من چراغونیس

پرم از خاطرات تو همونایی که می دونی

مگه یادم میره یک دم

تا هر وقتی که من زندم

تو بانیه یه مشت شعری

هم الان هم در آیندم

 

دلم می خواد بیام پیشت

بزارم سر روی دوشت

بگم میمیرم از عشقت

برم گم شم تو آغوشت

 

رو آیه های بارونی نوشتم

بسته به تو جونم و سر نوشتم

تو مظهر تحملی تو ماهی

عشق منی برام تو تکیه گاهی

 

دنیا به این سادگی نیس

نباشه عشق زندگی نیس

زندگی با ما راه بیا

نشی رفیق نیمه راه

                    برای گذر عمر اشکها باید ریخت

 

از این بیهوده زیستنها اشکها بایدریخت

در این دنیای بی حاصل که جز

غمش را لمس کردیم چه حاصل از این زیستن

برای عاقبت تنهایی خویش در گور

اشکها بایدریخت

برای خالی و تهی بودن کوله پشتی سفر گریه ها باید کرد

بیا فکرسفر باشیم که راه سخت و دشوار است

برای بی همسفر بودن اشکها بایدریخت

     به نام پروردگاری که عشق را آفرید تا زنده بمانیم


 

 

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی عشقم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق


درارزوها


یا به قدرت بی کرانت دستانم را


توانا گردان


یا دلم را از ارزوهای محال خالی...

شب میشه شب که میشه

این دل من تو سینه تاپ تاپ میکنه

فکر دوست داشتنت اما نداشتنت

دل منو بی تاب میکنه

نمی خوام به یاد تو همیشه زندونی باشم

ولی خاطرات تو وجودمو آب میکنه

شب من شب من شب نمیشه

اگه تو یارم نباشی

توی آسمون عشق تو تک ستارم نباشی

شب من شب من شب نمیشه

اگه تو یارم نباشی

توی آسمون عشق تو تک ستارم نباشی


شب که میشه انتظار خوابو میگیره از چشام

بی تو آروم ندارم خوابو که مهمون نمی خوام

خونمون قفس شده پرنده اسیر منم

به نفسهای تو پابند شده بود جون و تنم

به تو گفتم که برو اما نگفتم همیشه

خودمم خبر نداشتم بی تو موندن نمیشه

منی که به عشق عاشقی یه روز می خندیدم

باورم نمیشه که امروز شدم عاشق پیشه

شب من شب نمیشه

اگه تو یارم نباشی

توی آسمون عشق تو تک ستارم نباشی

شب من شب نمیشه

اگه تو یارم نباشی

توی آسمون عشق تو تک ستارم نباشی

شب که میشه انتظار خوابو میگیره از چشام

بی تو آروم ندارم خوابو که مهمون نمی خوام

خونمون قفس شده پرنده اسیر منم

به نفسهای تو پابند شده بود جون و تنم

به تو گفتم که برو اما نگفتم همیشه

خودمم خبر نداشتم بی تو موندن نمیشه

منی که به عشق عاشقی یه روز می خندیدم

باورم نمیشه که امروز شدم عاشق پیشه

شب من شب نمیشه

اگه تو یارم نباشی

توی آسمون عشق تو تک ستارم نباشی

شب من شب نمیشه

اگه تو یارم نباشی

توی آسمون عشق تو تک ستارم نباشی

شب من شب نمیشه

اگه تو یارم نباشی

توی آسمون عشق تو تک ستارم نباشی

شب من شب نمیشه

اگه تو یارم نباشی

توی آسمون عشق تو تک ستارم نباشی

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشي

دارم خو مي كنم با اين فراموشي و خاموشي

چرا چشم دلم كوره عصاي رفتنم سسته

كدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته

خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي كه كوتاهه

از اينجا كه من ايستادم چه قد تا آسمون راهه

من از تكرار بيزارم از اين لبخند پژمرده

از اين احساس ياسي كه تو رو از خاطرم برده

به تاريكي گرفتارم شبم گم كرده مهتابُ

بگير از چشماي كورم عذاب كهنه ي خوابُ

چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه

خدايا من كجا ميرم كجاي جاده دلتنگه

میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

دلم پیر و پریشونه یه کاری کن جوون باشم

پرنده بودن آسونه کمک کن آسمون باشم

تا الان هیچ گنجشکی نگفته من قفس میخام

آهای دنیا خفه م کردی ولم کن من نفس میخام

عشقت به دل آتش کشد هر دم که یادت میکنم

دورت بگردم نازنین هر دم طوافت میکنم

خواهم پرستیدن تورا بعد از خدا ای مهربان

بر زیر لب نامت برم قصد عبادت میکنم

هجران تو سنگین غمی بر دوش این آشفته شد

گاهی به دل یا با خدا از غم شکایت میکنم

در زندگی جز وصل تو در سر ندارم آرزو

گاهی برای دل ز وصل تو حکایت میکنم

عاشق ترین عاشق منم معشوق رویایی بیا

گر که بیایی مهربان جان را فدایت میکنم

من از خودم فراریم تو لحظه های بی خودی /

سوال آینه با منه تا تو نگاه من شدی


تموم سختی سفر همین سوال ساده بود /

انگار کسی از آخر جاده خبر نداده بود


با اینکه تو وسوسه هام رو شده دستم پیش تو /

واسه ندیدن دلم چشمامو بستم پیش تو


هرجا هوس پای منو رو حق آدما گذاشت/

به آرزو رسیدنم برای من فایده نداشت


وقتی فریب آدما اول فریب خودمه /

تموم زخمی که زدم آخر نصیب خودمه

امشب به یاد تک تک شب هادلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت 

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب خیس ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباط مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد پا  که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد  خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

می خواستم ببوسمت از این دیار دور

می خواستم ببوسمت اما دلم گرفت

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !

یا اینکه از محالِ تمنا دلم گرفت !

از لحظه ای که هق هقِ هر روزه ی مرا

بگذاشتی به روی دو لب ها ،  دلم گرفت

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ  قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنهام ... دلم گرفت

می خواهمت که بار  ِ دگر گرم تر ز پیش

می خواهمت ببوسمت اما  دلم گرفت !

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !!

اگه فاصلـــه افتاده

اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی

که فکــرشم نمی کردم

چه آسون دل بریدی

از دلــی که پای تو گیــره

که از این بدترم باشی

واسه تو نفسـش میره

نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه

همیـشـه لحظۀ آخـــر خـــدا نزدیکتر می شه

تو رو دستِ خودش دادم

که از حـالم خبــر داره

تا از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره


حرومت باشه این دنیا ، تو که از درد من شادی

تو که روز جداییمون ، تموم شهر رو گل دادی

تو که از شوق مرگ من ، لباس سرخ پوشیدی

کنارم سال ها بودی ، من رو هرگز نفهمیدی



حرومت باشه این دنیا ، تو که خون من رو خوردی

تو که اشک من رو هدیه واسه یار خودت بردی

تو که هر روز می گفتی کنارم تا ابد هستی

خودت رو قاب عکس من یک روبان سیاه بستی



یکی با گریه و هق هق ، چشاش رو خیس و تر می کرد

یکی شب هاش رو با یاد تو و عشق تو سر می کرد

یکی بی همدم و تنها ، شب ها تا صبح می بارید

یکی هم مثله تو هر شب بدون غصه می خوابید



حرومت باشه اون شب ها که پای تو سحر می شد

تو غرق خنده اما من ، وجودم در به در می شد

بسوزه دفتر شعری ، که صفحه صفحه می دیدت

حرومت باشه اون شعر ها ، که خط به خط پرستیدت


حرومت باشه این دنیا ، تو که خون من رو خوردی

تو که اشک من رو هدیه واسه یار خودت بردی

تو که هر روز می گفتی کنارم تا ابد هستی

خودت رو قاب عکس من یک روبان سیاه بستی

با من بمان تا از خورشید مهربانی بسرایم


تا عطر شكوفه های درخت بید مشك را حس كنم


تا آهویی شوم در میان مرتع چشمان زیبایت


وطلوعی شوم در افقهای نیلگون زندگیت


با من بمان تا همچون باران بر كویر دلت ببارم


تا دریچه ای شوم در میان تو وكوچه


آری با من بمان چرا كه با تو بودن من


خاطره ای است ماندگار در صحفه صحفه كتاب زندگیم.