تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشي

دارم خو مي كنم با اين فراموشي و خاموشي

چرا چشم دلم كوره عصاي رفتنم سسته

كدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته

خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي كه كوتاهه

از اينجا كه من ايستادم چه قد تا آسمون راهه

من از تكرار بيزارم از اين لبخند پژمرده

از اين احساس ياسي كه تو رو از خاطرم برده

به تاريكي گرفتارم شبم گم كرده مهتابُ

بگير از چشماي كورم عذاب كهنه ي خوابُ

چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه

خدايا من كجا ميرم كجاي جاده دلتنگه

میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

دلم پیر و پریشونه یه کاری کن جوون باشم

پرنده بودن آسونه کمک کن آسمون باشم

تا الان هیچ گنجشکی نگفته من قفس میخام

آهای دنیا خفه م کردی ولم کن من نفس میخام